جسمی شکسته و روحی پر از خراش
عاشق نمی شوم ،
دلواپسم نباش
دستانی از تهی ، پاهایی از ورق
فکر مرا نکن ، امروز بهترم
حال مرا مپرس ، چیزی مهم که نیست
این دلشکستگی ، اقرار بی کسیست
درگیر من مشو ، همدم نمی شوم
حوا ، مرا ببخش ، آدم نمی شوم!
تقصیر تو نبود ، نه من نه بخت خود
تو عشق خط زدی ، من خواستم نشد
درگیر عادتم ، سرگرم خود شدن
در مرز یک صعود ، دیگر نه تو نه من
از پشت این سکوت ، از این نقاب و نقش
حال مرا بفهم ، جرم مرا ببخش
امروز بهترم ، حوا بیا ببین
دلتنگ من مباش ، من مرده ام همین
شکل خودم شدم ، تلخ و بدون رحم
در انتهای خویش ، حال مرا بفهم
شکلی شبیه خود ، با چشم گریه سوز
باور نمی کنم ، آیینه ام هنوز
ازپشت این سکوت ، از این نقاب و نقش
حال مرا بفهم ، جرم مرا ببخش
امروز بهترم ، حوا بیا ببین
دلتنگ من مباش ، من مرده ام همین
جسمی شکسته و روحی پر از خراش
عاشق نمی شوم ، دلواپسم نباش
دستانی از تهی ، پاهایی از ورق
فکر مرا نکن ، امروز بهترم
حال مرا مپرس ، چیزی مهم که نیست
این دلشکستگی ، اقرار بی کسیست
درگیر من مشو ، همدم نمی شوم
حوا ، مرا ببخش ، آدم نمی شوم!
*مرتضی لطفی